تبليغاتX
یادداشت های یک از خودبیگانه
سفید و بی خط مثل ایده های نسل من
امتحان هایی که تموم شده و تنهایی که دوباره تو رو توی آغوش می کشه . عجیب که در این حیات پارادوکسیکال تنهایی باید تنها همدم تو باشه .

کلماتی که از ذهن خویش را پنهان می کنند و دکمه هایی که از انگشتانت فرار ...

عشق هایی که دوباره به پشت ویترین آمده اند و انسانی که بی نصیب از عشقی حتا ویترینی به تماشای کمدی روزمرگان نشسته است و فنا در روزمرگی در پس فرار از آن.

بی خواب بی خوراک و بی لذت اغوش ... شاید زندگی همین باشد

حس مبارزی در زیر آوار شکست حس تاجری مالباخته یا عاشقی در فقدان یار نشسته

حس سیمای آن فرانسوی انقلابی در هنگامه به قدرت رسیدن ناپلئون حس فرو ریختن آوار یک آرمان بر سر مردمان

هوا دلپذیر شد گل از خاک بردمید ...

حس فراموش شده قدم زدن در خیابان های خیس در زیر باران زمستانی و بی آبی و بی برقی و بی خوابی

و بی برگی ...

باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ...

حس نگاهی به زمین از بالای برجی بلند ...

حس رها شدن در آغوش آسمان ...

حس لمس سنگ فرشی با تن با جان

بوی خون ،  بوی آسفالت خیابان ! بی شباهت به بوی نم برخاسته از باران و طی کردن مرز بودن با خاطره و بودن در خاطره در چند ثانیه ...

ژاله بر سنگ افتاد خون شد ...

پ.ن 1 : تنها و خسته اما این روزها نه به اینترنت دسترسی دارم و نه برجی بلند!!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:21  توسط محسن  |