شبی که بنا بر اظهارات رسمی " پارتی پادگان خانواده است " جدا از اینکه بخوام توصیه ای بکنم و اینکه اصلا در حدی نیستم که بخوام چنین توصیه ای بکنم یا نه !
امروز متوجه شدم که اصلا نمی تونم شاد زندگی کنم ، پیشاپیش می دونم که الان عده زیادی از خوانندگان – اعتماد به نفس یک وبلاگ نویس!!! – تبدیل می شن به یکی از این روانشناسان مد روز و می گن : معنویات ! با معنویت به آرامش می رسی یا مثلا مثبت فکر کن و 100 تا راه مزخرف دیگه برای شاد زیستن که میتونیم اسمشونو بذاریم " خر شدن در 100 مرحله " و من هم موافقم که اگر انسان ها بذارن "خر ها " دغدغه کم تری برای زندگی دارند. .
اما جدا از بحث کلی ، من دیدم ، توی دوران تحصیل – ما قبل دانشگاه – همیشه این روزها رو به جای اینکه با این مسخره بازی ها طی کنم می نشستم درس می خوندم و خوشحال بودم که :
" هورا !! از بقیه یک روز جلو ترم و خوشحالی هایی از این دست که در سیستم رقابتی مسخره حاکم بر نظام آموزشی امری است رایج!
و تا دلتون بخواد از این لوح ها و آت و آشغال ها دارم که به قول رئیس جمهور محترم ورق پاره که سهله رسما آشغال هستن و حتا به درد بازیافت هم نمی خورن و اگه همشون رو جمع کنم و بدم به مامور بازیافت دریغ از کیسه ای زباله که در مقابلشون بم بدن.
اما یک اثر مانا تر اون ایثارگری های آموزشی این بود که جداً شاد بودن رو فراموش کردم ، شاید اگه دوستام این مطلب رو بخونن بگن چرا ...... که معادل کتابی اون میشه چرا حرف مفت می زنی تو که همیشه از ما شاد تری اما تازگی ها دارم فک می کنم که به یک جور منیاکو – دپرسیو دچار شدم که سعی می کنم در جمع دوستام به شیوه ی " بهلول " شاد باشم و این نه پایاست و نه مانا !
پ.ن 1 : اینکه بعد از این همه مدت این وبلاگ با این خزعبلات آپ شد جای خجالت داره که از همه ی دوستان بی تعارف می کشیم.
پ.ن 2 : اگر با یا در امشب حال می کنید که گوارایتان و اگر هم نه ایراد نداره چیزی از دست نداده اید!!