منظومه پدر / علی هوشمند بر گرفته از سایت دانوش
از این عصای مزاحم
دست بردار
پدر !
بیا و با شانه هایم
گلاویز شو
برخیز !
تا داد خود را
از تامین اجتماعی باز ستانیم
و از پارک های خستگی
سری به دریا بزنیم
ما که سرخوردگان همیشه ایم
همیشه ...
سنگ
سنگ
سنگ
قاتل برادرانم شد
و کلاغ دشنام سیاهی بود
که از دهان این به آن
شلیک شد
تا یکی به تاریخ سرخ بشکوفد
و دیگری در بزنگاه تاریک
زوزه بکشد
پدر
دستم
دهانم از کلمات فراریست
و خون روی صورتم دلمه بسته است
نفرین به سنگ
نفرین به کلاغ
نفرین به من
که قدر تو را
به عقلم قد نمی کشید
در کارخانه بودی
که خون مادرم از چرخ دنده های درد
روانه شد
تا از پشت چرخ خیاطی
در چارچوب قابی جا خوش کند
بالای آن طاقچه ی قدیمی
در کارخانه بودی که
در کار خانه شدی
و بیمه که ناتوان بود از پرداخت حقوق تقاعد
ما را به صندوق صدقات پرتاب کرد
و آن روز بود که ما فهمیدیم درد بی پدری را
مزه ی نان بربری را زخم لای استخوان را
و مانکن شدن پشت ویترین را و آدامس خروس نشان را
و تف شدن در پیادرو خیابان را ...
و گفتیم حالا که اینطور است
بیا تا سری بزنیم
به آخر الزمان
ببینیم آنجا چه خبر است ؟
بمب
بمب
بمب خبری
چه خبر است پدر آنجا ؟
تو که سالها رفته یی
و از سد سانسور
و سپاس ها و مراسم تجلیل ها گذشته یی
و گذشته یی
و گذشته یی
چه گذشته یی !!
با آن شال و کلاه همیشگی
و جلیقه یی که به مرگ پهلو می زد
و مرگی که دست در جیب جلیقه ات
جادوی شگفت آن سیب نخستین را
به یاد می آورد
که دندان زده باقی ماند
در این دیس نمایان ...
از این عصای مزاحم
دست بردار پدر !
بر خیز
خیاط ها به جان کلمات افتاده اند
و دلاک ها دلال های سرخوشانه ی ملالند
و علائم راهنمایی و رانندگی
از پشت سر می افتند و می میرند
و خیابان یک طرفه گاز می دهد تا گورستان
زیر زبان هر درختی قرص سیانوری است
زیر زبان هر فرشته قرص ایکسی
زیر زبان هر دختر مدرسه یی
نشئگی دشنامی !
و نفرت است که
بیداد می کند
و یهودا برادرم
گستاخ ، نه رحمی به روز سیاه تو دارد
و نه رویی به کودکی فرهمند من
ملا ل/ خیال / محال /
نه ... محال است
محال
و همینگونه در محال است است که یکی پس از دیگری
برادرانم
هر یک به هیات چیزی
مشکوک می زنند
در این گرگ و میش شامگاهی
بمب / بمب / بمب
از صندوقخانه نمور قدیمی
صدای انفجار پیاپی
استخراج می شود
قاب ها
آینه ها
گلاب پاش ها
فرو افتاده اند
و خیل زنان حرمسرا
وحشت زده در هم می لولند
انگار از خواب کهف برخواسته اند ضعیفه ها
- بیچاره ضعیفه ها
- امان از دست ضعیفه ها
- فغان از دست ضعیفه ها
پرانتز باز :
( این ها را سلطان صاحبقران می گفت
در پلان ها ی بعد از یک هماغوشی شوخ
یا در آخرین سکانس وقتی که از سرشماری نفوس حرمسرا
برمی گشت ).
انگار از خواب کهف برخواسته اند ضعیفه ها
تا در زیر بمباران
به همدیگر رشک بورزند
و گیسوان هم را بکشند
و یکدیگر را تا پای جان
بزنند
بکشند
تا نشئگی حرمسرا را
برای سلطان صاحبقران
حرام کنند
تا سلطان
دل و دست دستور به عکاسباشی نداشته باشد
برای ثبت و ضبط آخر الزمان
لعنت بر این صنعت سینماتوغراف پدر !
لعنت به هر چه که ثبت می کند
ضبط می کند
کار خبط می کند
برخیز پدر!
این عصای موریانه خورده را
رها کن
برخیز
تا سری به تامین اجتماعی بزنیم
سری به صفحه ی نیازمندیها
ما به درمان ارزان نیاز داریم
در روزگار سرطان زایی اسطوره ها !
منگی قرص والیومی غنیمت است پدر !
همسر مادرم !
آدم !