اما این بار نه احساس گناه نه برای آنکه نمک بر زخم خود بپاشم که چرا " بنده ای " عصیان گر بوده ام نه این که تاسف معصومیت از دست رفته ام را در پس نخستین گناه خورده باشم.
امسال بغضم ترکید
نه از برای نا باوری آنچه با ما کردند می کنند به جرم آنکه حرفی دیگر داریم و طرحی دیگر در باور کودکانه خود برای جهانی زیبا تر کشیده ایم
" آنجا که هر سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ... "
بغضم ترکید وقتی به یاد بهروز و مجید و فرزاد افتادم با یاد " بابا نان داد " های روز های کودکی به یاد فرزاد کمانگر افتادم !
به یاد مفاهیم اولیه ، به یاد " ریاضیات " افتادم
عجیب است
آن موقع که در کودکستان غذای خود را با "سارا" ی کودکی ام تقسیم می کردم بهتر می دانستم که یک با یک برابر است تا امروز که صد نوع انتگرال و کوفت و زهرمار را یادمان داده اند.
راستی آیا یک با یک برابر است؟ آیا آن روز ها بود؟ یا در پاکی و خوش بینی شیرین کودکی چنین می نمود؟
دیگر حوصله ادامه ندارم
دلم بیش از اینکه برای بهروز و مجید بسوزد که می دانستند چه می کنند دلم برای مادرانشان می سوزد
برای صدای محزون مادر بهروز
برای اشک های برادر بهروز
برای اشک های مادر مجید
و مجید و بهروز ها که پشت میله های سرد اوین به استقبال بهار می روند
به جای مادران داغ داری که در خاوران و خاوران ها به میهمانی ستاره ها نشسته اند
دلم از جور تاریخی که خود نیز نمی داند گمشده های کوچه پس کوچه های ۱۷ شهریور کجایند
از دوری فرزندانی که زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد بودند
سوخت و بغضم شکست در گلو
لعنت بر این سرزمین همیشه غم آلود
پ.ن ۱: فعلا که دلخوش غم دادن و غم ستاندن با دوستان هستیم
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیم و در می کنم
با شاملو سالتان را نو کنید:
هجرانی
سین هفتم
سیب سرخی است
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سفره ی سنت
سروری نیست
شرابی مرد افکن در جام هواست
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست
سبوی سبزه پوش
در قاب پنجره
آه
چنان دورم
که گویی جز نقش بی جانی نیست
و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست
شاملو
پ.ن :
